مدرسه در باور ما جاییست همین نزدیکی و به وسعت آفرینش، جایی که عشق بی قید و شرط و دانایی جاریست، جایی که همه­ ی ما خواهیم آموخت که چگونه انتخاب کنیم بودن و شدن را …
این روح جاری در مدرسه ی ماست. و اما آنچه که در  این مدرسه داریم:
همراهانی که فکورند و عاشق، همراهانی که در زندگی هدف دارند و می خواهند عشق را به کودکان امروز و بزرگسالان فردا هدیه دهند.
همراهانی که قلبشان برای خودشان و انسان ها می تپد، همراهانی که خسته می شوند ولی خاموش نمی شوند، همراهانی که سعی می کنند از مرزها عبور کنند، همراهانی که نگاهی نو و منحصر به فرد به انسان و آفرینش دارند و آمده اند تا طرحی نو دراندازند، همراهانی همدل و آشنا …
در مدرسه­ ی ما کودکان از بودنشان خوشحالند. در این مدرسه عزت نفس کودک حرف اول و آخر را می زند. می خواهیم کودک نه تنها با خودش بلکه با محیط اطرافش هم آشنا شود، نه تنها آشنا شود بلکه تاثیر گذاری آگاهانه ای هم داشته باشد.
باور داریم که اگر کودک درک عمیق و درستی از خودش داشته باشد و همچنین ابزارهای مناسب، می تواند بر اساس باطنش راه خودش را پیدا کند و نیازی به دیکته کردن برای زندگی ندارد.
کودکان در مدرسه ی ما یاد می گیرند که چطور به خودشان، دیگران و محیط شان عشق بورزند و مسئول آنچه که انجام می دهند هستند.
می­ فهمند که انسان ارزشمندی هستند و قدر خود را می دانند.
در مدرسه ی ما همراهان و کودکان دوست داشته می شوند و دوست داشتن دیگران را یاد می گیرند. هدفمند زندگی کردن را می آموزند. یاد می گیرند که وسعت خواسته ها و اهدافشان می تواند به وسعت آفرینش باشد و …
تاثیر تلاش کردن و پشتکار داشتن را در رسیدن به هدف تجربه می کنند. آن ها یاد می گیرند چگونه می توانند بهینه زندگی کنند. یاد می گیرند که چگونه می توانند یاد بگیرند. هر روز شرایط متفاوت و احساس موفقیت را تجربه می کنند. با واقعیت های زندگی در مقیاس کوچک تر روبرو می شوند و تجربه می کنند. (شکست و موفقیت را می شناسند). حساب و کتاب و ارتباطش با زندگی واقعی را هم یاد می گیرند.
مدرسه ی ما از دیوارهای سنگی و آجری فراتر است، مدرسه­ ی ما هر روز در خانه هاست، در خیابان ها و جاده ها، یک روز روی کشتی در اقیانوس آرام، یک روز در مرکز فضانوردی ناسا، یک روز به زندگی کردن با زنبورها در کوه ها می گذرد، یک روز در مناطق جنگ زده و یک در روز کمک به مرد همسایه در ساختن خانه ­ی گِلی اش، روزهایی در سفر با اتوبوس دو طبقه ای به شرق و غرب …
روزهای زیادی به کتاب خواندن و نوشتن، ساعت های زیادی به نگاه کردن و فکر کردن، به شادی و خندیدن سپری می شود. حتمأ یک روز هم به حجره ی آهنگری ته بازار خواهیم رفت و از آهنگر پیر می خواهیم که برایمان قصه­ ی آهن و زندگی اش را بگوید. از بچه ها می خواهیم که برنامه های سینماها و تئاتر را بدانند و برای دیدنش برنامه ریزی کنیم.
روزهایی به کوهنوردی می گذرد، ساعت ها به شاهنامه خوانی و خیاطی می گذرانیم. باغچه هایی پر از گل های رنگارنگ می کاریم و با سبزی هایی که کاشته ایم ناهار کوکو درست می کنیم. هر روز به نظافت شخصی مان می پردازیم.
با هم می خندیم و با هم گریه می کنیم، از رویاهایمان برای هم می گوییم و تمرین صبر می کنیم با کاشتن یک دانه لوبیا.
ساعت ها پای قصه های گذشتگان می نشینیم و با آن ها تجربه می کنیم. هر روز بارها با هم برای حل اتفاقاتی که پیش می آید فکر می کنیم. در مدرسه ی ما توانایی و دانایی شانه به شانه­ ی هم پیش می روند.
در مدرسه­ ی ما دلمان برای هم تنگ می شود …